تبلیغات
آسمان
آسمان
... ادبیات ، گیلان ، ادبیات گیلکی ،موسیقی گیلکی ،مطالب علمی ، رایانه و اینترنت ، طنز و

چند روز بود که خیلی غمگین بودم و هرکاری میکردم تا حالم رو بهتر کنم نمیشد.
 دلیل غمگین بودنم رو  هم نمیدونستم که چیه.البته هرکی برای خودش تو  زندگی یه مشکلاتی داره ولی ناراحت بودن من اصلا ربطی به مشکلاتم نداشت ( تا الان که اینجور فکر میکنم) و هرچی سعی میکردم که حالم رو بهتر کنم نمیشد که نمیشد. یه خرده  کتابهای روانشناسی خوندم  فیلم کمدی نگاه کردم  با دوستام رفتم بیرون. رفتم سراغ طبیعت. ولی حال من شاد نشد.حتی از خدا هم خواستم که کمکم کنه و منو از این غم نجات بده ولی خدا هم انگار صدای منو نمیشنید....

تا اینکه یه 2 , 3 روزی شد همینطوری نشسته بودم و داشتم فکر میکرم که دیگه واقعا باید چی بکنم که یهو به ذهنم رسید که برم و به یه نفر کمکی کنم. بلند شدم اومدم از طریق اینترنت به یه موسسه خیریه  مخصوص کودکان مبلغی رو  واریز کردم البته اصلا مبلغ بالایی نبود در حد جیب خودم . نمیدونید که چه طوری غم از تمام وجودم رفت.  یهو توی دلم پر شادی شد اصلا انگار دیگه غمی تو وجودم نیست. حالم خوب خوب شد.حداقل تا الان که حالم خوبه...

الان که فکر میکنم میبینم شاید همین فکر کمک به یه موسسه خیریه از سوی خدا به ذهنم رسیده.پس خدا هم صدای منو شنید... گفتم اینو اینجا بنویسم شاید یکی هم مثل من تو دلش غم باشه  و ندونه که باید چی بکنه.تا حداقل  تونسته باشم یه کمکی هم به دل یکی دیگه  بکنم.

البته بگم بیشتر هدف من از کمک به اون موسسه این بود که دل خودم رو شاد کنم نه کمک به بچه های نیازمند (یا حداقل این بخش توی ذهنم خیلی کمرنگ بود) چقدر آدم خودخواهیم ؟!!



ارسال در تاریخ دوشنبه 26 دی 1390 توسط هستی