تبلیغات
آسمان
آسمان
... ادبیات ، گیلان ، ادبیات گیلکی ،موسیقی گیلکی ،مطالب علمی ، رایانه و اینترنت ، طنز و
ارسال در تاریخ پنجشنبه 23 مهر 1394 توسط هستی
خداوند از زبان مولانا می فرماید :

نیم ز کار تو فارغ همیشه در کارم
که لحظه لحظه تو را من عزیزتر دارم

به ذات پاک من و آفتاب سلطنتم
که من تو را نگذارم به لطف بردارم

http://www.hammihan.com/users/status/original/HM-2013954807578253861407591119.3198.png



طبقه بندی: با دوستان خدا، ادبیات،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 2 مهر 1394 توسط هستی
ارسال در تاریخ چهارشنبه 29 بهمن 1393 توسط هستی
سیمین: پدرت اصلا میفهمه که تو پسرشی؟

نادر: اون نمیدونه من پسرشم ، ولی من که میدونم اون پدرمه!

جدایـــی نادر از سیمین-اصغر فرهادی

bipfa_166579_375125732543905_903929244_n.jpg - سیمین : پدرت اصلا میفهمه که تو پسرشی؟ نادر : اون نمیدونه من پسرشم ، ولی من که میدونم اون پدرمه!!! (جدایی نادر از سیمین)





برچسب ها: دیالوگ های ماندگار، جدایی نادر از سیمین، اصغر فرهادی،
ارسال در تاریخ جمعه 16 خرداد 1393 توسط هستی
عـــــزیــزان مـــوســـم جوش بهــاره
چمن پر سبزه صحرا لاله زاره 
دمی فرصت غنیمت دان درین فصل
که دنیـــــای دنی بی اعتباره  بابا طاهر


 
دلا خوبـــان دل خونیــــن پســـندند
دلا خون شو که خوبان این پسندند 
متاع کفر و دین بی‌مشتری نیست
گروهــــی آن گروهی این پســـندند بابا طاهر

 

جدا از رویت ای ماه دل افروز
نه روز از شو شناسم نه شو از روز 
وصــالت گر مـرا گردد میســر
هـــمه روزم شـــود چون عید نوروز  بابا طاهر

 

یــکی درد و یــکی درمان پســـندد
یک وصل و یکی هجران پسندد 
من از درمان و درد و وصل و هجران
پســندم آنچه را جانان پسـندد  بابا طاهر

 



ادامه مطلب
طبقه بندی: ادبیات،
برچسب ها: ادبیات، باباطاهر، شعر کهن،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 1 خرداد 1393 توسط هستی
اگنس گونکسا بوجاکسیو(مادر ترزا)بنیانگذار امور خیریه در هند و برنده جایزه صلح نوبل

محبت، توری است كه روانها را صید می كند.
مادرترزا
 
 
اگر ما نتوانیم کسى که مى‌بینیمش را دوست داشته باشیم ،چگونه مى‌توانیم خدا را که نمى‌توانیم ببینیمش دوست داشته باشیم؟
مادرترزا
 
محبت‌آمیزترین واژه در دنیا، واژه‌ی نامهربانانه‌ای است كه هرگز بازگو نشود.
مادرترزا
 
 
اجازه نده كسی نزد تو بیاید، مگر اینكه هنگام بازگشت، شادتر و خوشحال تر باشد.
مادرترزا
 
انسان‌ها را از دور دوست داشتن، كار دشواری نیست. دوست داشتن آنهایی كه به ما نزدیك هستند، كار دشواری است. بخشیدن یك كاسه برنج برای سیر كردن یك گرسنه، بسی آسان‌تر از كاهش تنهایی و درد و رنج انسانی رانده شده در خانه‌ی خودمان است. عشق را به خانه‌ی خود بیاورید؛ چرا كه عشق ورزیدن به یكدیگر را باید از خانه آغاز كنیم.
مادرترزا
 
اگر می‌خواهیم پیام عاشقانه‌مان دریافت شود، باید آن را بفرستیم. اگر می‌خواهیم چراغی را روشن نگه داریم، باید مُدام در آن نفت بریزیم.
مادرترزا


ادامه مطلب
طبقه بندی: با دوستان خدا،
برچسب ها: مادر ترزا،
ارسال در تاریخ پنجشنبه 1 خرداد 1393 توسط هستی
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز

مرده آنست که نامش به نکویی نبرند



http://mw2.google.com/mw-panoramio/photos/medium/54474156.jpg



طبقه بندی: با دوستان خدا، ادبیات،
برچسب ها: سعدی،
ارسال در تاریخ دوشنبه 1 اردیبهشت 1393 توسط هستی

http://s5.picofile.com/file/8119870550/Damash_Mes_11_.jpg




طبقه بندی: گیلان،
برچسب ها: فوتبال، داماش، رشت، گیلان،
ارسال در تاریخ دوشنبه 25 فروردین 1393 توسط هستی



گیدی ایتا روز غروب وقت، آلبرت خسته و کوفته بوشو بَخانه. تا خو کفشَ در بَوَرد،
اَنه مار بُگُفت: وااای، خودا مَرَه مرگ بَده از اَ دستِ اَ زای. زَکَم اَنقَدر پَرچَل (شلخته)؟
خودا تی جورابَ بی صاحاب بوکونه، اَمرَه بیگیر بَورده کی خوو درس خَندَندَرَمَ. درس بَخَندی تی جوراب سگِ بو کونه؟

آلبرت بُگُفت: چیسه مار، اصلاً بوشوبوم فوتبال. خیالیه؟ پَلا دوکون ویشتایی اَمرَه مَردَندَرم.

هَچین تا بوشو مبلِ سر بینی شینه،
اَنه مار داد بَزه: اَیَ نیشتن نَوا. تی شلوارَ کثافت وَجه.

آلبرت، هیچ خُره نَنَه. اَنه مارِ اعصاب خوردَ بُست و ایتا جارو اوساد و
داد بَزه: نیشنوی؟ تَرَ گم: اَیَ نیشتن نَوا، اَیَ نیشتن نَوا.

همساده‌یَن هم کی همه آلمانی بید و قاعدتاً گیلکی اَشَنَ حالی نُبُستی و هر روز اَ جمله‌یَ ایشنوستیدی، به اَ جمع بندی فَرسئید کی اَ زاکِ نام اَیَ‌نیشتنه.
هن بو کی آلبرت، آلمانِ دورونی معروف بُبُستِ به آلبرت اَیَ‌نیشتن، کی به مرور زمان دچار تغییراتی بُبُسته و به آلبرت انیشتین امروزی تبدیل بُبُست!



طبقه بندی: گیلان، ادبیات گیلکی، طنز گیلکی، لطیفه و طنز،
برچسب ها: طنز گیلکی، نام گیلکی آلبرت انیشتن،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 7 اسفند 1392 توسط هستی
گلایه ای از خدا، منتسب به دكتر علی شریعتی

خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.

خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!

خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

و این هم جواب سهراب سپهری از زبان خدا

منم زیبا
که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تو را از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!
آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت
خالقت
اینک صدایم کن مرا.

با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد
به نجوایی صدایم کن.

بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان،
رهایت من نخواهم کرد.




طبقه بندی: دعا و مناجات، با دوستان خدا، ادبیات،
برچسب ها: دکتر علی شریعتی، اشعار زیبا دکتر علی شریعتی، سهراب سپهری، اشعار زیبای سهراب سپهری، خداوند، گلایه از خدا، جملات زیبا،
ارسال در تاریخ چهارشنبه 2 بهمن 1392 توسط هستی
(تعداد کل صفحات:16) 1 2 3 4 5 6 7 ...